|
همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود . پيوستي . صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت : همه تپش هايم . من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام بربايم . دستم را به سراسر شب كشيدم ، ميان ما سرگرداني بيابان هاست . ميان ما " هزار و يك شب " جست و جوهاست .
آنکه ویران شده از یار مرا میفهمد آنکه تنها شده بسیار ، مرا میفهمد که فقط ریزش آوار مرا میفهمد . . .
ديـــري است ، كه خويـش را رنــجانده ايم ، و روزن آشتي بسته است.
دلم خیلی گرفته
رویا تمام شد و من، مانند سیبی، از درخت رویا، بر زمین افتادم. چه ساده بودم من، که بر سر هر پیچ راه گلی برای تو می چیدم. چه ساده بودم من، که دامنم، پر از وسوسۀ باور تو بود. چه ساده، چه ساده بودم من، که فکر می کردم، می شود به رویایی، دل باخت.
لبخند می زنی، لبخند می زنم، پشت لبخندم پنهان می شوم تمام وجودم نابود می شود و لبخند می زنم می دانم دیگر حرفهایم معجزه نمی کند با کدام واژه بگویم: دلم تنگ شده ! ! ! خسته تر از آنم که تقلا کنم . . .
روزهای کودکی رفتند . روزهای کودکی ، نفس زنان مرا به دست نوجوانی و جوانی سپردند .
ايستاده مردن بهتر از زانو زده زيستن است
دوره ارزانیست،شرف ارزان،تن عریان ارزان،ابو ارزان،قیمت یک تکه نان ارزانو دروغ از همه چیز ارزانتر و چه تخفیفی خوردهاست، قیمت انسان
اين روزها آنقدر تنها هستم که تنهايي دلواپسم شده! لبخند می زنم تا قدری آرام گيرد؛ بيچاره طاقتش کم شده!!!
ای یار!
دوست ندارم مثل همه از خدا بخوام که توی زندگی هیچ غمی نباشه، چرا که شادیها در کنار غمهاست که معنا پیدا میکنه و زیبا میشه.
باید فراموشت کنم
به من نگاه کنید این منم تنهای تنها تنهاتر از همیشه بدون داشتن حتی یک ستاره در آسمان تنها دارایی من دو قطعه زمین عاریتی به اندازهءکف پاهایم است که نمی دانم لحظه ای بعد از آنه چه کسی خواهد بود؟؟!!!
پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیرمی شود آی... ناگهان
خدایا از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار نگاهی ، یادی، تصویری، خاطره ای برای آن هنگام که فراموش خواهیم کرد روزی چقدر عاشق بوده ایم
وقتی نگاهت را پنهان میکنی
خدا جون سلام خوبی خدا منم همونی که یه روزی فرستادی روی زمین و گفتی برو زندگی کن گفتی برو خودم هواتو دارم خدا جون الان خیلی وقته به قول تو دارم زندگی میکنم هر شب با صدای لالایی غصه میخوابم و با صدای غم بیدار می شم خدا جون تموم دریچه های قلبم پر شده از سیاهی گناه وقتی منو فرستادی اینجا نگاهم پاک و آبی بود اما حالا چی؟ حالا نگاه سیاه سیاهه . خدا جون دستامو ببین ببین داره چطور می لرزه می دونی چرا ؟ چون دیگه طاقت ندارن آره دستام دیگه خسته شدن از بس غم و غصه روزگار نوشتن لبام خسته شدن از بس از زمونه شکایت کردن خدا جون سرم درد می کنه یه چیزی تو گلوم گیر کرده انگار داره از آسمون چشام بارون میاد لبم داره می لرزه قلبم تند تند میزنه خدا جون خوابم میاد برام لالایی می خونی می خوام بخوابم ولی قول بده وقتی بیدار شدم دیگه اینجا نباشم می خوام برگردم توی همون آسمون خدا جون قول دادی ها یادت نره من چشامو بستم ها وای دارم آروم می شم آروم آروم
99 صفحه رو خالي مي ذارم.صفحه ي آخر سطر آخر مي نويسماميد آخرين چيزي است كه مي ميرد
بيان نكردن حرفي ويا عمل نكردن به چيزي به معني نفهميدن ويا ندانستنش نيست زماني مي رسد كه ديگر توان باري كه به دوش مي كشي را نداري .به موقع نگفتن ها .به موقع نخواستن ها از آدمي كه هميشه پيشرو بوده در ايجاد يك ارتباط نمي تواند زنگ خطر باشد ؟توقع وانتظار يك جانبه مي تواند آنچنان آسيبي به ارتباط هاي مان بزند كه هرچه ديگر تلاش مي كنيم ديگر دير است
کوله ام سنگینی می کند
|
About![]()
Home
|