تبليغاتX
سهم من

سهم من

 
تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم .
دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود .

 

همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود .
مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد .
لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود .
تنها مي رفتم ، مي شنوي ؟ تنها .
من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم .
آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند ،
درها عبور غمناك مرا مي جستند .
و من مي رفتم ، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم .
ناگهان ، تو از بيراهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من

                                                                      پيوستي .

صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت :
             همه تپش هايم از آن تو باد ، چهره به شب پيوسته !

                                                            همه تپش هايم .
             

من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام
              تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را

                                                                         بربايم .

دستم را به سراسر شب كشيدم ،
زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد .
خوشه فضا را فشردم ،
قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد .
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم .

 

ميان ما سرگرداني بيابان هاست .
بي چراغي شب ها ، بستر خاكي غربت ها ، فراموشي
                                                                      آتش هاست .

ميان ما " هزار و يك شب " جست و جوهاست .

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت8:54 بعد از ظهرتوسط roki | |

 

 آنکه ویران شده از یار مرا میفهمد

 آنکه تنها شده بسیار ، مرا میفهمد

چه بگویم که چنان از تو فرو ریخته ام

 که فقط ریزش آوار مرا میفهمد . . .

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت8:52 بعد از ظهرتوسط roki | |

ديـــري است ، كه خويـش را رنــجانده ايم ، و روزن آشتي بسته است. 
                                                      

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت2:7 قبل از ظهرتوسط roki | |

دلم خیلی گرفتهمیخوام داد بزنم بگم بسه اما هنوز زوده که بخوام جا بزنم میخوام بگم خیلی تنهام خیلی ... اما هنوز خدا باهامه پس ادامه میدمبه این میگن زندگی!خدایا شکرت

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت1:8 قبل از ظهرتوسط roki | |

 

رویا تمام شد

 و من،

 مانند سیبی،

 از درخت رویا،

 بر زمین افتادم.

چه ساده بودم من،

 که بر سر هر پیچ راه

 گلی برای تو می چیدم.

چه ساده بودم من،

 که دامنم،

 پر از وسوسۀ باور تو بود.

چه ساده،

چه ساده بودم من،

 که فکر می کردم،

 می شود به رویایی،

 دل باخت.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت9:11 قبل از ظهرتوسط roki | |

Love_Pictures_picelove13.jpg waiting image by picelove

لبخند می زنی،

لبخند می زنم،

پشت لبخندم پنهان می شوم

تمام وجودم نابود می شود و لبخند می زنم

می دانم دیگر حرفهایم معجزه نمی کند

با کدام واژه بگویم:

دلم تنگ شده ! ! !

خسته تر از آنم که تقلا کنم . . .

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت0:48 قبل از ظهرتوسط roki | |

روزهای کودکی رفتند . روزهای کودکی ، نفس زنان مرا به دست نوجوانی و جوانی سپردند .

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت0:27 قبل از ظهرتوسط roki | |

Neda ندا

ايستاده مردن بهتر از زانو زده زيستن است

 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت0:31 قبل از ظهرتوسط roki | |

Happy Birthday by ameliatzeni.

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت10:22 بعد از ظهرتوسط roki | |

 

دوره ارزانیست،شرف ارزان،تن عریان ارزان،ابو ارزان،قیمت یک تکه نان ارزانو دروغ از همه چیز ارزانتر و چه تخفیفی خوردهاست، قیمت انسان

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت8:2 بعد از ظهرتوسط roki | |

 

 

اين روزها آنقدر تنها هستم

که تنهايي دلواپسم شده!

لبخند می زنم تا قدری آرام گيرد؛

بيچاره طاقتش کم شده!!!

 

 

+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت11:10 بعد از ظهرتوسط roki | |

 

ای یار!
ناگزیر سکوتم
شاید سکوت من،
زخم دهان‌گشوده‌ی دردی نگفتنی ست
دردی که نیست.
وقتی که درد، درد تماشا نیست
وقتی که باد، پنجره را
باز کرده است.

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت9:57 بعد از ظهرتوسط roki | |

دوست ندارم مثل همه از خدا بخوام که توی زندگی هیچ غمی نباشه،

چرا که شادیها در کنار غمهاست که معنا پیدا میکنه و زیبا میشه.

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت0:2 قبل از ظهرتوسط roki | |

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بهار بهترین بهانه برای آغاز و آغاز بهترین بهانه برای زیستن است؛آغاز بهار بر شما مبارک.

 

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت12:21 بعد از ظهرتوسط roki | |

 

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت9:17 بعد از ظهرتوسط roki | |

 

به من نگاه کنید

این منم

تنهای تنها

تنهاتر از همیشه

بدون داشتن حتی یک ستاره در آسمان

تنها دارایی من دو قطعه زمین عاریتی به اندازهءکف پاهایم است 

که نمی دانم لحظه ای بعد از آنه چه کسی خواهد بود؟؟!!!

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت11:18 قبل از ظهرتوسط roki | |

 

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیرمی شود 

آی...

ناگهان 
           چقدر زود
                         دیر می
شود!

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت6:54 بعد از ظهرتوسط roki | |

خدایا

از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار

نگاهی ، یادی، تصویری، خاطره ای

برای آن هنگام که فراموش خواهیم کرد روزی چقدر عاشق بوده ایم

 

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت8:26 بعد از ظهرتوسط roki | |

 

 

وقتی نگاهت را پنهان میکنی
وقتی شانه هایت بی هوا می لرزند
و صدایت آرامش شبانه ستاره ها می شود
می دانم نگرانی
نکند این دلتنگی مرا از پای در

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت8:13 بعد از ظهرتوسط roki | |

 


ضربه هاي تيشه زندگي را
بر ريشه آرزوهايت حس ميکني
به خاطر بياور که...

+نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت8:15 بعد از ظهرتوسط roki | |

 

خدا جون سلام خوبی خدا منم همونی که یه روزی فرستادی روی زمین و گفتی برو زندگی کن گفتی برو خودم هواتو دارم خدا جون الان خیلی وقته به قول تو دارم زندگی میکنم هر شب با صدای لالایی غصه میخوابم و با صدای غم بیدار می شم خدا جون تموم دریچه های قلبم پر شده از سیاهی گناه وقتی منو فرستادی اینجا نگاهم پاک و آبی بود اما حالا چی؟ حالا نگاه سیاه سیاهه . خدا جون دستامو ببین ببین داره چطور می لرزه می دونی چرا ؟ چون دیگه طاقت ندارن آره دستام دیگه خسته شدن از بس غم و غصه روزگار نوشتن لبام خسته شدن از بس از زمونه شکایت کردن خدا جون سرم درد می کنه یه چیزی تو گلوم گیر کرده انگار داره از آسمون چشام بارون میاد  لبم داره می لرزه قلبم تند تند میزنه خدا جون خوابم میاد برام لالایی می خونی می خوام بخوابم ولی قول بده وقتی بیدار شدم دیگه اینجا نباشم می خوام برگردم توی همون آسمون خدا جون قول دادی ها یادت نره من چشامو بستم ها وای دارم آروم می شم آروم آروم

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت8:48 بعد از ظهرتوسط roki | |

 

99 صفحه رو خالي مي ذارم.صفحه ي آخر سطر آخر مي نويسماميد آخرين چيزي است كه مي ميرد 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت8:48 بعد از ظهرتوسط roki | |

 

بيان نكردن حرفي ويا عمل نكردن به چيزي به معني نفهميدن ويا ندانستنش نيست زماني مي رسد كه ديگر توان باري كه به دوش مي كشي را نداري .به موقع نگفتن ها .به موقع نخواستن ها از آدمي كه هميشه پيشرو بوده در ايجاد يك ارتباط نمي تواند زنگ خطر باشد ؟توقع   وانتظار يك جانبه مي تواند آنچنان آسيبي به ارتباط هاي مان بزند كه هرچه ديگر تلاش مي كنيم ديگر دير است

 

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت2:43 بعد از ظهرتوسط roki | |

 

 

کوله ام سنگینی می کند
کوله باری پُرِاز دلتنگی
دلتنگی های کهنه و تازه
یکی از سال های ویران ... سخنی می گوید
دیگری ... از ماه های خسته و رفته
آن یکی از شب یلدایی که گذشت ...
و یکی ... از لحظه هایی که در بیهودگی ها
غرق شد...
دلم می شکند زیر بار این همه دلتنگی
روحم ولی در پی دلتنگی ...
دیگر ...
می گریزد از همه دلتنگی ها
با پرهای شکسته باز سوی آسمان ها می رود
می رود سوی ... ناشناختنی ...
شاید اینبار درآن اوج
به معبودش رسد ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت9:22 بعد از ظهرتوسط roki | |